علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

علی کوچولوی من

سه هفتگی فرشته من

فرشته کوچولوی من امروز درست سه هفته است که زمینی شدی و با اومدنت دنیامونو عوض کردی. اولین عکسی که از روی ماهت گرفته شده این عکسه که مامانجون گوشیشو داده به یکی از پرستارا تا توی اولین دقایق زندگیت از تو بگیرن  وقتی آوردنمون توی بخش، مامان جون و عمه فرزانه و مامان مهناز اومدن دیدنمون و ازمون عکس گرفتن تا به بابایی نشون بدن. عمه فرزانه و بابا دو تا سبد گل خیلی خوشگل برامون آوردن. بعد از اون خاله فرناز اومد پیشمون موند. کلی عکس خوشکل هم ازت گرفت  فردای روز تولدت یعنی یکشنبه ظهر اومدیم خونه مامان جون. توی هفته اول بیشتر درگیر زردی گرفتنت بودیم و به خاطر اینکه درجه زردیت خیلی بالا نبود، بابایی دستگاه گرفت...
24 مرداد 1394

خاطره زایمان من- به دنیا اومدن علی عشقم

صبح روز جمعه دوم مردادماه که از خواب بیدار شدیم، محمد از کمردرد شدید نمی­تونست از جاش بلند بشه تا حدی که به مامان مهناز اینا زنگ زدیم که بیان و با محمد بریم بیمارستان. رفتیم و دکتر به محمد یه آمپول شل کننده عضلات داد و برگشتیم خونه. خیلی روز پراسترسی داشتم و هر آن آماده گریه بودم. اینکه نمی­تونستم پیش ­بینی کنم که فردا تو بیمارستان چه اتفاقی می افته، اینکه آیا می­تونم به صورت طبیعی پاره تنمو به دنیا بیارم یا نه، اینکه زایمان با آمپول فشار چقدر می­تونه دردناک تر از حالت معمول باشه و هزار تا سوال بی­ جواب دیگه مغزمو کاملا درگیر کرده بود. از طرفی توی ساعات باقیمانده تا شنبه سوم مرداد هنوز هم امید داشتم که دردهای طبیعی ...
18 مرداد 1394

هفته چهلم - خون بند ناف - سیسمونی

سلام پسر گل و صبورم مامانی گلم تو این یک ماهی که گذشت هر روز و هر ساعت منتظر بودم تا دنیا بیای... تمامی وسایلتو آماده کرده بودم و آماده ی آماده بودم. اصلا باورم نمی شد که 9 ماهم تموم بشه و تو هنوز نیومده باشی.  قربون صبر و متانتت مامانی... خیلی خوب کردی که موندی و رشد کردی. امروز به حساب آخرین سونوگرافی که رفتم 40 هفته و یک روزمه و هیچ علامتی از درد زایمان ندارم.  دو هفته پیش با بابایی رفتیم سونوگرافی تا آخرین تغییراتت رو با دستگاه قوی تر ببینیم و جواب سونو رو برای روز زایمان ببریم بیمارستان. توی هفته 38 ام تو 3 کیلو و 200 گرم وزن داشتی که کلی منو ذوقوندی با وزن خوبت ولی متاسفانه دکتر سونوگرافی گفت آب دورت کم شده و بهتره...
2 مرداد 1394

هفته سی و ششم

سلام پسر عزیزتر از جونم... مامانی دیگه کم کم شمارش معکوس برای دیدنت داره شروع میشه. امروز دقیقاً سی و شش هفته و سه روزه که توی دلمی... دوشنبه رفتم پیش دکتر، تو رو معاینه کرد و گفت حالت خوبه ... قرار بود بهم نامه ی بیمارستان برای زایمان رو هم بده که گفت دستم سبکه!!می ترسم الان نامه رو بدم بهت و تو زودتر به دنیا بیای... قرار شد دو هفته دیگه یعنی 16 تیرماه بریم تا معاینه بشیم و نامه رو بگیریم. زمان زودتر از حد تصورم داره میگذره... از طرفی میخوام روی ماهتو ببینم و محکم بغلت کنم... از طرفی هم به اینکه توی دلم باشی خیلی دلخوشم و لذت میبرم.... وقتی تکون میخوری...  وقتی سکسکه میکنی... وقتی خودتو یه گوشه ی دلم سفت میکنی... دنیاییه به خدا...
3 تير 1394

هفته سی و پنجم - انتخاب اسم علی

سلام پسر کوچولوی توی دلم از یکشنبه ی دو روز پیش، سی و چهارمین هفته از دوتایی شدنمون رو هم گذروندیم. نفس مامان، زمان داره خیلی زود زود میگذره و من روز به روز بیشتر عاشقت میشم. دیگه هر موقع باهات حرف میزنم و نوازشت میکنم، عکس العمل نشون میدی بهم و تکون میخوری... خییییییلی حال میکنم که تو رو دارم پسرگلم.   مامانی... قراره اسم تو رو بذاریم علی   صدات میکنم علی گلی مامانی فلسفه ی نام گذاریت هم از این قراره که باباگلی شما به خاطر علاقه شدیدی که به امام علی داره از خیلی وقت پیش (حتی قبل از اینکه با مامانت آشنا بشه)، توی دلش میگه اگه اولین بچم، پسر باشه خیلی خوب میشه که اسمش علی باشه. اوایل ازدواج این...
26 خرداد 1394

هفته سی و سوم

نمی دونم چه جوریه که این روزا انگار هر لحظه منتظر یه مهمون ناخونده ام!! مدام دارم همه جا رو تمیز میکنم ، لباسا رو اتو میکنم ، دکمه های کنده شده رو میدوزم ، یخچالو مرتب میکنم، فریزر رو پر میکنم و چک میکنم که چیزی کم و کسر نباشه. خلاصه در وضعیت آماده باشم... میخوام هر لحظه که هوس کردی بیای بدون هیییییچ دغدغه ای پذیرای اومدنت باشم، وقتی هم که اومدی جز تو دغدغه­ ی دیگه ای نداشته باشم و با خیال راااااحت دل سییییر نگاهت کنم و لذت ببرم. البته قانوناٌ 1 ماه و نیم دیگه باید بیای ولی منو که میشناسی چقد دل سبکم :دی  جدای این حرفا... امیدوارم تو دل سبک نباشی و در کمال صبر و با سلامتی، به وقت خودش دنیا بیای و دنیامو عوض کنی. دیروز ...
16 خرداد 1394

هفته سی و یک

امروز با بابایی رفتیم مرکز بهداشت تا برای من پرونده تشکیل بدن و واکسن کزاز هم بزنم. یه ماما فشار خون و وزن و صدای قلب شما رو چک کرد و گفت همه چی نرماله فقط یه مقدار اضافه وزنم خارج از نموداره. بهم پیشنهاد داد حتما کلاس های مراقبت های بارداری بیمارستان مرتاض رو شرکت کنم چون خیلی مفیده. برام واکسن کزاز هم زد و گفت همه سونوگرافی ها و مدارکمو فردا ببرم براش تا پروندمو کامل کنه و همونجا یه چک آپ چشم پزشکی و دندان پزشکی هم بشم. حس خوبی بهم دست داد... اول برای این­که همیشه کلی سوال تو ذهنم بود که یا فرصت نمی شد یا اهمیتش کمتر از بقیه سوالام بود و در نتیجه نمی تونستم از دکتر خودم بپرسم... حالا تو همین 2 ماه باقیمونده میتونستم از این خانوم ...
6 خرداد 1394

هفته سی ام

سلام پسر گلم... با حساب کتابای خودم الان باید توی هفته 30ام بارداری باشم. این یعنی کمتر از دو ماه و نیم دیگه (نه خیییلی کمترااا ) تو پیشمونی . مامانی یک هفته­ ای هست که حرکتات بیشتر و واضح تر شده... (آخ الانم یه قِل خوردی )  واااقعا نمی­تونم توصیف کنم حس فوق­ العاده­ ای که با هر بار حرکتت بهم دست می­ده، ناخودآگاه خنده میاره رو لبام. با این­که بی صبرانه منتظرم تا بغلت کنم و تا می­تونم بوست کنم و بوت کنم ولی از این دوران که توی دلمی هم خیلی لذت می­برم و عالمی باهات می­گذرونم. دیشب با بابایی رفتیم یه جفت کفش کالج لی برات خریدیم... تصور اینکه پاهای کوچولوتو توی این کفش بکنم، کلی بهم فااااز می&...
29 ارديبهشت 1394

هفته هشتم

مقدس ترین نقطه وجودم را منزلگاه عشق تو میسازم و مامنی مطمئن تا با آرامش بر تارک عشقم بپیچی و وجودم را فرا بگیری ومن را در من گم کنی ...
11 آذر 1393
1